امروز عصر برای چندمین بار در این چند روز صدای همان پسرک کهنه فروش را شنیدم ولی اینبار احساس کردم صدا در جلوی خانه ما قطع شد بعد صدای آهن آلات را شنیدم و سعی کردم بفهمم چه چیزهایی هستند صدای مادرم را شنیدم که گفت: "تهویه هم هست". موقع رفتن چند دقیقهای استارت میزد تا اینکه بالاخره روشن شد و حرکت کرد و پسرک دوباره شروع کرد: "آبگرمکن کهنه، یخچال کهنه، لباسشویی کهنه، سماور کهنه خریداریم".
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:6 توسط پسرک
|
تمام امروز را در خانه بودم و بیشتر وقتم را چرت می زدم ظاهرا بلاگفا هم سوت و کور شده امروز یک SMS و یک تماس تلفنی دریافت کردم فکر کنم روز خوبی بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:45 توسط پسرک
|
امروز اولین روز تعطیلات من بود. صبح که از خواب بیدار شدم نمی دونستم باید چکار کنم تا شب هم همینطور گیج بودم تنها کاری که هنوز دارم طبق معمول انجام می دم نوشتن در این وبلاگ هست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:42 توسط پسرک
|
امروز صبح با صدای یه بچه از خواب بیدار شدم که از تو بلندگوی وانت می گفت: آب گرم کن کهنه... یخچال کهنه... لباسشوئی کهنه... خریداریم...
آب گرم کن کهنه... یخچال کهنه... لباسشوئی کهنه... خریداریم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:4 توسط پسرک
|
ساعت ۸:۳۰ دوستم تلفن زد و گفت اگر نمی ترسی بیا بیرون منم با وجود اینکه دلم نمی خواست رفتم. پلیس ضد شورش داشت نوجوان ها را دنبال می کرد یکی از اونها با باتوم و سپر به طرف من و دوستم اومد و گفت: برید خونه و نیم ساعت دیگه بیائید!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:12 توسط پسرک
|
تمام روز به این فکر می کنم تا موضوعی را از زندگی ام انتخاب کنم و در وبلاگم پست کنم تا نظر
یه شخص خیلی خیلی مهم را جلب کند و در روز چندین مرتبه سر می زنم تا نظرهایش را تائید کنم.
می دانم برای هر پست نظر می دهد منتظر عدد (۱) بودم بعد عدد (۲) و حالا عدد (۳). ما به انتظار عادت کرده ایم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:1 توسط پسرک
|
من روزهای آخر اسفند رو خیلی دوست دارم چون همه شور و هیجان دارند و به هم تبریک می گن و در انتظار عید هستند ولی لحظه تحویل سال رو دوست ندارم انگار یه دفعه همه اون شور و هیجان تموم میشه.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:31 توسط پسرک
|
از دوران کودکی همیشه ایام محرم و صفر را با شتر به یاد می آورم و امروز هم به یاد آن روزها افتادم، نمی دونم امسال هم شتر می آرن یا نه.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:26 توسط پسرک
|
فکر نمی کنم امسال هفت سین بچینم، ماهی قرمز رو که گفتن نباید بهش دست بزنید، از سیر و سرکه هم خوشم نمی آد، سبزه هم که بو می ده، میوه هم که خودش روی میز هست، ولی سنجد رو خیلی دوست دارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:56 توسط پسرک
|
کلی کار دارم که می خوام در تعطیلات انجام بدم نمی دونم چرا اون موقع کارهام رو فراموش می کنم این بار می خوام بنویسم تا فراموش نکنم هر چند خودم زیاد امیدی به انجام دادنشون ندارم.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:1 توسط پسرک
|
هنوز تقویم نگرفتم و می بینم همه به سال بعد فکر می کنن و برنامه هاشون رو تنظیم می کنن و وقتی از من می پرسن می گم نمی دونم باید همین فردا تقویم بگیرم و منم شروع کنم به برنامه ریزی برای سال بعد.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:0 توسط پسرک
|
تعداد کتابهام خیلی زیاد شده، نمی دونم چکار کنم شاید ببرم کنار خیابون و بفروشم، شاید هم برای آنها مصارف دیگری پیدا کنم.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:8 توسط پسرک
|
همیشه از گرم کردن غذا بدم می اومد، حاظرم خودم غذا درست کنم ولی غذای آماده رو گرم نکنم، امروز موقع برداشتن دیگ پلوپز، انگشتم به دیواره دیگ خورد و هنوز هم داره می سوزه، اشتهام هم کور شد.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:43 توسط پسرک
|
باز هم نزدیک عید شد و مامانم می خواد همه چیز رو به هم بریزه، باید تمام وسایل های اتاقم رو مثل گربه به دندون بگیرم و جابجا کنم، اصلا من می خوام اتاقم همینطوری باشه.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:23 توسط پسرک
|
امروز باز هم یه نفر به من گفت که بهتره ورزش کنم، من گفتم می خوام هوا کمی گرم بشه
قصد دارم از این به بعد هر روز صبح پیاده روی کنم
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:30 توسط پسرک
|
صدای گفتگو و خنده شون بلند بود، پنج تا دختر دبیرستانی بودند، با خودم گفتم یا باید پشت سرشون حرکت کنم یا سریع ازشون رد شم، من راه دوم را انتخاب کردم و فکر کنم حداقل ده تا متلک ازشون شنیدم، فقط مواظب بودم زمین نخورم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 4:9 توسط پسرک
|
نمی دونم چرا فکر می کردم آنتن رادیو هرگز نمی شکنه، امروز هم مثل همیشه سعی کردم از نوک آنتن تغییر جهتش بدم ولی ناگهان شکست، چند ثانیه بی حرکت بودم تا باورم شد آنتن رادیو هم می شکنه.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:6 توسط پسرک
|
وقتی تایپ کردن رو تموم کردم، برای رفع خستگی به صندلی تکیه دادم و باز هم از پشت افتادم، نمی دونم این صندلی با پنج چرخ چه اشکالی داره ولی ایندفعه دیگه عوضش می کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 2:38 توسط پسرک
|
امروز در مسیر خانه، یک اسکناس دویست تومانی مچاله شده پیدا کردم ولی از کنار آن گذشتم و به یاد دوران کودکی افتادم که آرزو داشتم در مسیر مدرسه، پول پیدا کنم و صبح با این امید به مدرسه می رفتم و در مسیر برگشت هم همیشه سرم پایین بود.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 15:56 توسط پسرک
|
نمی دونم چرا هر کسی منو می بینه، واسم درددل می کنه، امروز هم راننده تاکسی، در تمام طول مسیر برای من درددل کرد.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:45 توسط پسرک
|
امتحان شفاهی علوم کلاس دوم دبستان
معلم: مه چیست؟
بابک: ... دود 
معلم: ابر نزدیک به زمین را مه می گویند.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:34 توسط پسرک
|
در کودکی همیشه آرزو داشتم یک شب تا صبح را بیدار بمانم، و وقتی یکبار این کار را کردم، با سربلندی، آن را به همه می گفتم ولی حالا آرزو دارم یک شب تا صبح را با خیال راحت بخوابم.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:0 توسط پسرک
|
خیلی وقت بود پام تو چاله نرفته بود، معمولا از این اتفاق عصبانی می شدم، ولی امروز وقتی پام رفت تو یک چاله عمیق، اصلا عصبانی نشدم و عوضش خنده ام گرفته بود.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:23 توسط پسرک
|
امروز جوراب هام رو از روی بند برداشتم و با هم جفت می کردم ولی آخرش یک لنگه باقی موند، تا همین چند دقیقه پیش هم داشتم دنبالش می گشتم و بالاخره پیداش کردم، نمی دونم همینطوری بپوشم یا بشورم؟
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:34 توسط پسرک
|
من در کودکی به خروس علاقه زیادی داشتم، یکی از عروسک هایی که در آن دوران به جای خروس، به من هدیه دادند، یک مرغ آهنی است که کالسکه دو جوجه اش را می راند و در حین حرکت با آواز قدقد، تخم می گذارد.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 12:20 توسط پسرک
|
یکی از دکمه های داخلی اورکتم افتاده، امروز فکر کردم به یک خیاطی بدم برام بدوزه ولی گفتم شاید قبول نکنه، بهرحال یک دکمه کمتر، تاثیری نداره، زمستون هم که داره تموم میشه.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:35 توسط پسرک
|
من همیشه برای کوتاه کردن ناخن شصت پای خود مشکل داشتم...
امروز اما فهمیدم برای کوتاه کردن ناخن هم باید وقت گذاشت
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:58 توسط پسرک
|
امشب موقع خوردن چای در آشپزخانه، ناگهان متوجه چرخش تهویه شدم و ناخودآگاه خندیدم، نزدیک یک ساعت به تهویه خیره بودم و منتظر بودم تا باد آن را به چرخش در آورد و با هر بار چرخش آن، می خندیدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:0 توسط پسرک
|